که بعد بگویم من را وسط یک چهارراه شلوغ گم کردی. که بعد بگویی دستم را سفت نچسبیده بودی پسر. از آن “پسر” گفتن هایی که اخر شب های چله ی زمستانی ام داشتم. پسر پسر پسر … . که حتما دلم هم باید سوراخ سمبه ای داشته باشد که تو ان را نگشته باشی وگرنه کجای دلم چیزی قایم شده است؟ من که همه سیگارهایم را توی پوتینم جا ساز کرده بودم. کجا رفته ای پسر؟
کجا رفته ام لا به لای همه ی ناهماهنگی های ذهنم، روحم، کجا می روم هی من، پسر؟ کجا می روم وسط جدی ترین حرف های زندگی ام پسر؟ میان شلوغی های شب شهرم؟ بین ادم هایی که وسط خیابان های من توی هم لول می خورند، لول می خورند و تمام نمی شوند انگار …
