81-

سپتامبر 8, 2016

تصمیم گرفته‌ام هر روز یک شعر بگویم
و اگر خوب باشد
بگذارم این‌جا.
ولی از کجا معلوم
مثل همین شعر
تا همین‌جا
هیچ معلوم نکند چه خبرش است؟
از کجا معلوم
یک هو
همین‌جا تمام نشود؟


بالاخره هشتاد؟

سپتامبر 8, 2016

آمدم برخیزم
اما بلندی دست من نبود
پای من نبود
به زانوانم نمی‌رسید حتی
پس چه بود؟
شک کردم
شکم را تعریف کردم
برای احمد، یا روزبه
دو هفته گذشته است
تردید از من است (می‌شد شکم هم باشد، shekam)
اما من از او نیستم
الّا ذوالفقار


79-

مه 11, 2015

 

خیال‌های صومعه را
همۀ زنان بدکاره‌اند
برای شعری به این بلندی
که قصد سرودنش را دارم
نیاز به پستان‌هایی بزرگ است
و یک خانه
کدام کولی
لولی
بی این دو دوام می‌آورد؟
من خانه‌ام را
در پستان‌های تو فشار می‌دهم
و از من دور می‌شوند
کنمشان

این همه بادهای بی‌حاصل که می‌بینیم
ما همه‌ایم
نه خیال‌هایمان را حاصلی
نه بادهایمان را خیالی

خیال‌های صومه را
پایانِ
جست و جوی تابوت
شعری به این بلندی است
که قصد سرودنش را دارم.


78-

دسامبر 4, 2013

إِنَّمَا یخْشَی اللّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ

پیامبری باش
پیامبری که فریاد نزند
انذار نکند
تبشیر ندهد
خودش را چس بکند
و پرچم کشورش هزار رنگ باشد
و روزها در چله‌نشینی‌هایش چنان گریه کند
که خداوند به جای متن برایش نقاشی بفرستد:
بیا این هم پرترۀ لخت
برو حال کن
و چیزی هم نمیخواهد بخوانی
خواندنی‌ها را برای دیگران فرستاده‌ام
تو رسول منی
محبوب منی
این‌ها را برایت فرستاده‌ام که حال کنی
دوستت دارم رسول عزیزم
چه گیس‌های درازی
سیاهی
چه چشم‌های خوشگلی
حیف نیست گریه کند اینها؟
بیا
بیا
این پرتره‌ها را ببین و حال کن
آخر من خدا هستم
من دوستت دارم
چرا از من می‌ترسی
چرا
آرام گریه کن
آرام
الان است که همۀ دنیا بفهمند
یک کلاغ
چهل کلاغ
بکنند
کلاغ هزار سال عمر می‌کند
و نقض انا الیه راجعون است
تو نباش رسول من
آرام باش
چه کار کرده‌ام من
بگو
من که دوستت دارم
تو که می‌دانی
آخر
چه می‌خواهی از جان ذات من؟

 


77-

اکتبر 2, 2013

 

پرنده ترس ندارد
جلد که باشی
کسی بال‌هایت را قیچی نمی‌کند
جلد که باشی
جلد آبی
جلد قرمز
جلد پلاستیکی
شما هیچ می‌دانید چرا من به خودم هیچ زحمت نمی‌دهم؟
چون که هیچ شعری
تا ابد زیبا نیست.

 


76-

سپتامبر 1, 2013

 

داد زد: فرار کن!
و فرار
از دست من را کرد.
خواب میدیدم
تا کیلومترها
هیچ جنازه‌ای خوابش نبرده است
و پناه
هرگز به من نخواهد برد
و در
در من جایی نخواهد رفت.

(آه ای تشک‌های سرگردان!
اندکی به من آرامش بدهید.)

کسی سکوت زد: السّلام.
و نشانه‌های خون‌مردگی
و خفگی
بر گلوی من
آشکار را شروع کرد.

 


-75

اوت 10, 2013

خواننده ذاتاً ابله است. این سکوتی است که هر نویسنده‌ای در مقام نویسنده و شاید از روی شرم میکند. زیرا فقط و فقط و فقط من هستم که چیزی را ادعا کرده‌ام. و نوشته مستمر است در مخاطب. مخاطبی دوم و سوم و هرچه بیشتر اگر باشد، همان مدعی است. تو، منم هستی که آن‌چه میخوانی را نوشته‌ای. و تو خواننده‌ی من هستی: آنکه نمیفهمد و به به و اخ اخ میکند. مخاطب من، نویسنده‌ی من است. چون‌که «از» من نمیخواند.
نه! نشکن. و دوباره نخوان. نخوانده تو با من بودی، اگر نبودی، نیستی.


74-

ژوئیه 18, 2013

 

… و طرفه آنکه خودش میپرسد: «آیا انسان گمان میکند او را عبث آفریدیم؟» و در این میان بدش هم نمیاد از استفهام تاکیدی جلو بزند و مایه‌ی مدلل بودن به خودش بگیرد. فرار رو به جلوی جالبی است. گویی دانای کلّی آفریده و حالا طلب‌کار است که چرا نمیداند. یعنی مثلا این را هم من باید به تو بگویم؟ و مخلوق سرگردان که در پرسش عقب افتاده، گمان میبرد که نوبه‌ی پاسخ‌گویی است و به این فکر میکند که نکند واقعا او را بیهوده نیافریده‌اند؟ تنها اندکی ظرافت لازم است تا دریابد حتی ثانیه‌ای به ورژن غیربیهوده‌ی خودش فکر کردن هم، موجبات فراهم آوردن تبسمی بر گوشه لبان خودش جل و جلاله است. زیرا همان‌طور که پیش‌تر اشاره رفت، او بزرگ‌ترینِ طنازان است. پس در مواجهه با چنین سوالی چگونه باید بود؟ باید گفت نه، البته که مرا بیهوده نیافریدی. چه اگر من نبودم هرگز بنی بشری با مفهوم بیهودگی آشنا نمیشد. در پایان هم خیالی بیش نیست. چه اگر چیزی پایان داشت شروع هم داشت. اگر منتظر پایان این نوشته هستید همان در پاسخ به سوال اولین بگویید نه و وقت من و مخاطب را هم نگیرید.

 


73-

ژوئیه 8, 2013

 

فرشته!
پیله نشکن
پروانه تو بودی!
تو پروانه
اسم مستعارم بود.
پروانه،
پروای من از نه گفتن بود
از نه گفتن بود که نشکست
که نشکند نه آرزو نه کاش پروانه!
نه کاش پروانه.
من میشکستم که پیله میشکست
که میشد که میشکست
نسناس.
نسناس که میشد دنیا نسناس میشد، پروانه!

×

چهل سال گذشته است
من هنوز نگذشته‌ام.
چهل تا روایت است،
و چهل بار اسم تو تکرار میشود.
اما
کدام شاعر می‌تواند تو را ادعا کند؟
و اگر نفس کم نیاید،
مگر شعر هم تمام می‌شود؟
دروغ است
پروانه!
فرشته!
اندوهِ مرگ،
ابتذالِ مرا و
شعرِ تو را تعریف میکند
و تمام میشود.

برای دانلود پایان
اینجا کلیک کنید.

 


72-

ژوئیه 5, 2013

کاش بیایی
و زودتر خودت را از این شعرهای کلیشه‌ای
بیلبوردهای بزرگ
تراکت‌های بسیار
و به طور خلاصه
صحن عمومی
جمع کنی.

نقشه‌ای داریم؛
در شهر مراسمی برپاست
یادواره‌ی دویست و بیست و سه هزار مادر شهید
به صورت بزرگ‌داشت
به شهروندان عرضه میشود
و معظمٌ‌علیه
قرار است
در یک سخن‌رانی طولانی
نتواند از تو چیزی بگوید.
و ما هارهار
در یک سکوت طولانی
به نشانه‌ی اعتراض
و اندکی هم ترس
خنده‌هایمان را به تعویق بیندازیم.

×

امشب قرار است
یاد و خاطره‌ی دویست و بیست و سه هزار شهید
-سردار و غیره-
مست کنند،
به سلامتی آزادی
که جنده شد
و به ما پا نداد.