چهارچوب همه ی روزهای بی سایه ی ما

آوریل 28, 2009

بعله…حضرت شاعر به چشم های تو دیگر اطمینان ندارند… غزل می سازند برای وطن… برای گل…برای بلبل…برای بهار…اما برای چشم های تو نه. اطمینان ندارند شما، شبی، فرداشبی یک هو نزنی پشت همه قرارها و زن میرزاحبیب خان ضیاءالدوله نشوی. ما که خار چشم همه ایم با این طور شاعری کردنمان. خار چشم شما هم می شویم. شعر آیینه ی زلال است. من بیست سال زحمت کشیده ام خانم جان. بیست سال زحمت کشیده ام که خار چشم خودم هم باشم حتی. بعله. غزل می گوییم برای گل، برای بلبل. اینها را جان به جانشان کنی خر اند. نمی فهمند شاعری یعنی چه. شما هم روی همه ی خرها. تعارف که نداریم. دل است دیگر. ادم عاشق چهارچوب پنجره خانه اش هم می شود گاهی. حالا ما عاشق شما شدیم. ادمیزاد است…دل دارد…دل می رود یک هو. چه برای شما، چه برای چهارچوب پنجره خانه مان. اخر نمی دانی که خانم جان، خانه ما افتاب خور ندارد، همیشه ی خدا سایه است. انگار یک ابر بزرگ را ول داده باشند روی حیاط ما، همیشه سایه است. به رحیم خان هم سپرده ام از تتمه ی پولهای حاج احمد خدابیامرز -حضرت والد- یک پوش بزند ان طرف حیاط که نور روز هم نزند. خانه سایه است همیشه. شما هم بیا چهارچوب پنجره ی ما باش. یک طوری که نگاهت که می کنیم نه افتابی باشد و نه نوری و نه سوزی. اگر هم نمی توانی بگو که ما قناعت می کنیم به همین چهارچوب شکسته و رحیم خان و تنهایی خودمان…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: