حکایت اولین شاش صبح گاهی غریب آقای میم

مه 2, 2009

آقای میم، در صبحی، حوالی چهل و سومین سال زندگیش، از خواب بر خواست، سرش را خاراند و احساس کرد چهل و سه سال است کار خاصی انجام نداده است. او سپس به سقف بالای سرش نگریست، در حالیکه ازین کار مقصود خاصی داشت. سپس یک استغفرالله گفت و مثل هر روز صبح همین چهل و سه سال زندگیش، به طرف دستشویی رفت. با این تفاوت که این مرتبه با احساس خاص و عجیبی شاش صبح گاهی خود را انجام داد.
وی پس از آن هرگز نتوانست مثل همیشه و بدون احساس خاص و عجیبی بشاشد.

Advertisements

2 پاسخ to “حکایت اولین شاش صبح گاهی غریب آقای میم”


  1. […] نجیب سیگار و شاش های غریب صبحگاهی آقای میم می 6, 2009 آقای میم که عارض حضورتان هست که؟ این آقای میم ما، در چهل و ششمین […]


  2. […] من است یا واقعا همچو چیزی بوده… اینطوری بود که بعد از آن شاش صبح گاهی عجیب و خاطره روزهای بعد از آن، آقای میم داشت کم کم عادت می […]


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: