Archive for ژوئیه, 2009

خاطره آن روز که هیچ کس در هیچ جایی نبود …

ژوئیه 22, 2009

اقای میم در صبحی حوالی بیست و سومین روز از فصل پاییز در حالی که به بند کفش هایش نگاه می کرد که زیر پایش نروند از خانه به سمت محل کارش خارج شد و مشغول نگاه کردن به بند کفش هایش بود که متوجه شد کسی در کوچه نیست. اقای میم تا این جایش را به حساب اقبال خوش و هم چنین به فال نیک یک روز خوب گرفت. اما کم کم که به سر کوچه رسید و به خیابان بزرگ تری وارد شد متوجه شد هیچ کس نه تنها در کوچه، بلکه در خیابان و در بقیه خیابان ها هم نیست. این واقعه نه تنها برای اقای میم عجیب بود بلکه غیرقابل باور هم بود. اقای میم نمی توانست به خودش بقبولاند هیچ کس در هیچ جایی نیست. همین طور که به اطرافش نگاه می کرد به خاطرش رسید شاید مردم برای دیدن یک بشقاب پرنده با تعدادی ادم فضایی به حوالی شهر رفته اند یا شاید در بازی ای قرار گرفته است که در ان بازی مردم قرار گذاشته اند هرکس دراین ساعت از روز از خانه اش بیرون بیاید توسط دیگران هدف گلوله قرار می گیرد و مسلما باور کردن هرکدام ازین اراجیف برای اقای میم راحت تر ازین بود که قبول کند در شهر هیچ کس نیست، ولی هیچ کس در شهر نبود و این واقعیتی بود که اقای میم تا پایان ان روز باور نکرد.
فردای ان روز همه چیز به حالت عادی اش برگشت ولی آقای میم هیچ گاه نتوانست آن روز را از رؤیاهای هر شب اش تفکیک کند و همیشه در شک بودن ان روز در بیست و سومین روز از فصل پاییز دست و پا زد و حقیقتا هرگز متوجه نشد که ان روز کذایی ساخته و پرداخته نویسنده ای هم چون من است یا واقعا همچو چیزی بوده…
اینطوری بود که بعد از آن شاش صبح گاهی عجیب و خاطره روزهای بعد از آن، آقای میم داشت کم کم عادت می کرد که هیچ چیز عجیبی وجود ندارد…

Advertisements

fockalization

ژوئیه 21, 2009

آدم وقتی به فاک میره دیگه برنمی گرده.

به یاد یک سالگی بیست و هشتم تیرِ هشتاد و هفت

ژوئیه 19, 2009

.
فقدان خسرو شکیبایی یعنی فقدان همه شین های متعالی سینما.

209

ژوئیه 7, 2009

بی تو به سر نمی شود،
به در می شود،
به درک می شود.

در انبساط بیهوده زمان …

ژوئیه 4, 2009

.
آقای گرک یراقی، آبدارچی ساختمان گروه علوم تربیتی دانشگاه آزاد شهرستان فلاروجان سفلی، فردا روز سختی در پیش دارد. فردا که ممکن است برای ملیون ها آدم، جمعه ای باشد مثل همه جمعه های دیگر، روز کنکور بود و آقای گرک یراقی و جمعی از نوجوانان و خانواده های محترمشان شبی پر استرس را دارند. با این که آقای گرک یراقی تنها مسئول جاسازی صندلی ها و آب دادن بین بچه ها بود ولی با توجه به حس مسئولیت پذیری ای که از بچگی در او بود و سختی های که کشیده بود، نسبت به هرکاری که می خواست انجام بدهد نوعی نگرانی از جهت درست انجام شدن کار داشت. خلاصه این مرد بزرگ پس از گوش دادن به اخبار ساعت نه و صرف شامی مختصر، به بستر رفت تا بخوابد. کم کم داشت چشم هایش گرم می شد که ناگهان در خاطرش آمد که به کلی از یاد برده است که پارچ های آب فردا را در یخچال بگذارد. بلند شد و سریع پارچ ها را شست و آب کرد و در یخچال گذاشت و به خودش لعنتی فرستاد و دو مرتبه به بستر رفت. در فکر فردا بود که کم کم چشم هایش گرم شد و داشت به خواب فرو می رفت که احساس کرد اتاق را سکوتی فرا گرفت و صدای ممتدی که به آن عادت کرده بود از بین رفته است. چند ثانیه در همین حال به فکر فرو رفت که فهمید پنکه خاموش شده است. اقای گرک یراقی هم که زیاد گرمایی نبود اهمیتی نداد و به ان پهلو غلط زد و خوابید که … بعله. پنکه خاموش شده بود و این یعنی که برق ها رفته بود. اقای گرک یراقی مثل جن از رخت خواب پرید و احساس کرد غم عظیمی روی دلش فرود آمده است و ابرهای دلتنگی روی اسمان دلش شروع به باریدن نموده اند و توپی در گلویش ایجاد شده است که مانع از فرو دادن بغضش می شوند. همین طور که اقای گرک یراقی غم ناک بود و احساس بدبختی عجیبی میکرد به خودش گفت که مسلط باش مرد! و نفس عمیقی کشید و اولین چیزی که به ذهنش رسید تلفن زدن به مسئول گروه علوم تربیتی آقای عظیمی بود. پس شماره آقای عظیمی را همان دم از ایرانسل جدیدی که دخترش برایش خریده بود-بدون اهمیت به مانده حساب کارت شارژ دو هزار تومانی ای که همین امروز خریده بود- گرفت. آقای عظیمی پس از چندین بار بوق زدن تلفن را برداشت و با حالت خواب الودی سلام کرد. اقای گرک یراقی هم ماجرا را برایش توضیح داد ولی برخورد مناسبی از اقای عظیمی ندید و در حین صحبت احساس کرد تلفن اقای عظیمی از دسترس خارج شده است و هرچقدر تلاش کرد دوباره تماس برقرار کند موفق نشد. اقای گرک یراقی که احساس غم را فراموش کرده بود و در تصمیمش جدی شده بود، نشست و با خودش فکر کرد تا به راهکار جدیدی برسد که ناگهان به ذهنش رسید به اداره تلفن کند. زنگ زد و از صد و هجده، شماره اداره آب را گرفت و با خودکار روی یخچال یادداشت نمود و تماس گرفت ولی هرچقدر منتظر شد کسی گوشی را برنداشت که البته از دید من و شما در ان موقع شب امری طبیعی بود اما اقای گرک یراقی در اثر پریشانی خاطر حاصل از واقعه ای که روی داده بود، زیاد متوجه این بعد قضیه نبود. سرتان را درد نیاورم. اقای گرک یراقی پس از به این در و ان در زدن های زیاد نتیجه ای نگرفت و با همان احساس بدبختی مذکور و معهود از خستگی به خواب رفت. صبح که با الارم گوشی موبایلش از خواب بلند شد، دوباره نگاهی به شماره روی یخچال انداخت تا مجددا اداره اب را بگیرد که … و خنده ای بلندی سر داد: او با اداره اب اصلا کار نداشته است و این برق ساختمان بود که قطع شده بود. اقای گرک یراقی که ازین اتفاق خنده اش گرفته بود، رادیو را روشن کرد و رفت بساط صبحانه را درست کند تا سر وقت آماده باشد و در همین میان ها هم از یاداوری اتفاق دیشب گاهی پوزخندی می زد و به بعضا به دورها هم خیره می شد.
×××
ان روز گذشت ولی از ان روز به بعد اقای گرک یراقی همیشه موقعی که از پسرها و دخترهایش بی دقتی و بی توجهی ای می بیند، می خندد و با ذکر خاطره ان روز کذایی، ضمن ان که احساس می کرد بچه هایش را از تجربه ای که منحصر به فامیل گرک یراقی بود مطلع می کند، آنها را نیز با لحن پدرانه ای نصیحت می کرد و من هم گمان نمی کنم هیچ گاه تجربه ان شب و صبح کذایی از خاطرش برود.
آن شب و آن صبح کذایی برای همیشه در پیشانی خاطر جمعی همه گرک یراقی ها حک شد و تا گرک یراقی ها زنده اند، این خاطره و تجربه خانوادگی هم زنده است.

Nosology

ژوئیه 2, 2009

نوستالوژی:
مته ای است که در روح و روان شما فرو می رود و قادر است در کمترین زمان، بیشترین فرسایش و استهلاک را ایجاد کند.

حافظ در سبک واسوخت به روایت عباسعلی کیارستمی

ژوئیه 1, 2009

گر تیغ بارد، در کوی ان ماه
الحمــــــدلله، الحمــــــدلله