در انبساط بیهوده زمان …

ژوئیه 4, 2009

.
آقای گرک یراقی، آبدارچی ساختمان گروه علوم تربیتی دانشگاه آزاد شهرستان فلاروجان سفلی، فردا روز سختی در پیش دارد. فردا که ممکن است برای ملیون ها آدم، جمعه ای باشد مثل همه جمعه های دیگر، روز کنکور بود و آقای گرک یراقی و جمعی از نوجوانان و خانواده های محترمشان شبی پر استرس را دارند. با این که آقای گرک یراقی تنها مسئول جاسازی صندلی ها و آب دادن بین بچه ها بود ولی با توجه به حس مسئولیت پذیری ای که از بچگی در او بود و سختی های که کشیده بود، نسبت به هرکاری که می خواست انجام بدهد نوعی نگرانی از جهت درست انجام شدن کار داشت. خلاصه این مرد بزرگ پس از گوش دادن به اخبار ساعت نه و صرف شامی مختصر، به بستر رفت تا بخوابد. کم کم داشت چشم هایش گرم می شد که ناگهان در خاطرش آمد که به کلی از یاد برده است که پارچ های آب فردا را در یخچال بگذارد. بلند شد و سریع پارچ ها را شست و آب کرد و در یخچال گذاشت و به خودش لعنتی فرستاد و دو مرتبه به بستر رفت. در فکر فردا بود که کم کم چشم هایش گرم شد و داشت به خواب فرو می رفت که احساس کرد اتاق را سکوتی فرا گرفت و صدای ممتدی که به آن عادت کرده بود از بین رفته است. چند ثانیه در همین حال به فکر فرو رفت که فهمید پنکه خاموش شده است. اقای گرک یراقی هم که زیاد گرمایی نبود اهمیتی نداد و به ان پهلو غلط زد و خوابید که … بعله. پنکه خاموش شده بود و این یعنی که برق ها رفته بود. اقای گرک یراقی مثل جن از رخت خواب پرید و احساس کرد غم عظیمی روی دلش فرود آمده است و ابرهای دلتنگی روی اسمان دلش شروع به باریدن نموده اند و توپی در گلویش ایجاد شده است که مانع از فرو دادن بغضش می شوند. همین طور که اقای گرک یراقی غم ناک بود و احساس بدبختی عجیبی میکرد به خودش گفت که مسلط باش مرد! و نفس عمیقی کشید و اولین چیزی که به ذهنش رسید تلفن زدن به مسئول گروه علوم تربیتی آقای عظیمی بود. پس شماره آقای عظیمی را همان دم از ایرانسل جدیدی که دخترش برایش خریده بود-بدون اهمیت به مانده حساب کارت شارژ دو هزار تومانی ای که همین امروز خریده بود- گرفت. آقای عظیمی پس از چندین بار بوق زدن تلفن را برداشت و با حالت خواب الودی سلام کرد. اقای گرک یراقی هم ماجرا را برایش توضیح داد ولی برخورد مناسبی از اقای عظیمی ندید و در حین صحبت احساس کرد تلفن اقای عظیمی از دسترس خارج شده است و هرچقدر تلاش کرد دوباره تماس برقرار کند موفق نشد. اقای گرک یراقی که احساس غم را فراموش کرده بود و در تصمیمش جدی شده بود، نشست و با خودش فکر کرد تا به راهکار جدیدی برسد که ناگهان به ذهنش رسید به اداره تلفن کند. زنگ زد و از صد و هجده، شماره اداره آب را گرفت و با خودکار روی یخچال یادداشت نمود و تماس گرفت ولی هرچقدر منتظر شد کسی گوشی را برنداشت که البته از دید من و شما در ان موقع شب امری طبیعی بود اما اقای گرک یراقی در اثر پریشانی خاطر حاصل از واقعه ای که روی داده بود، زیاد متوجه این بعد قضیه نبود. سرتان را درد نیاورم. اقای گرک یراقی پس از به این در و ان در زدن های زیاد نتیجه ای نگرفت و با همان احساس بدبختی مذکور و معهود از خستگی به خواب رفت. صبح که با الارم گوشی موبایلش از خواب بلند شد، دوباره نگاهی به شماره روی یخچال انداخت تا مجددا اداره اب را بگیرد که … و خنده ای بلندی سر داد: او با اداره اب اصلا کار نداشته است و این برق ساختمان بود که قطع شده بود. اقای گرک یراقی که ازین اتفاق خنده اش گرفته بود، رادیو را روشن کرد و رفت بساط صبحانه را درست کند تا سر وقت آماده باشد و در همین میان ها هم از یاداوری اتفاق دیشب گاهی پوزخندی می زد و به بعضا به دورها هم خیره می شد.
×××
ان روز گذشت ولی از ان روز به بعد اقای گرک یراقی همیشه موقعی که از پسرها و دخترهایش بی دقتی و بی توجهی ای می بیند، می خندد و با ذکر خاطره ان روز کذایی، ضمن ان که احساس می کرد بچه هایش را از تجربه ای که منحصر به فامیل گرک یراقی بود مطلع می کند، آنها را نیز با لحن پدرانه ای نصیحت می کرد و من هم گمان نمی کنم هیچ گاه تجربه ان شب و صبح کذایی از خاطرش برود.
آن شب و آن صبح کذایی برای همیشه در پیشانی خاطر جمعی همه گرک یراقی ها حک شد و تا گرک یراقی ها زنده اند، این خاطره و تجربه خانوادگی هم زنده است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: