بیست و شش، و تنهایی ِ آقای میم

مه 22, 2010

.
عصر پنج شنبه بود و آقای میم طبق روال ِ همیشه، رأس ِ ساعت شش عصر دلش گرفته بود. ابتدا کمی با پرونده هایی که از شرکت آورده بود ور رفت، کمی تلویزیون نگاه کرد و در آخر، پس از این که دید هیچ کدام از این ها جواب نمی‌دهد زیر کتری را گذاشت و رفت توی بالکن نشست. بلندی، همیشه آقای میم را به تفکر وا می‌داشت و به دورترها می‌برد؛ مخصوصاً هنگامی که با حالت ِ خاصی به افق خیره می‌شد، این مرور ِخاطرات، شدتی دو چندان می‌یافت و خب با علم به این‌که حافظه ی بلند مدت ِ آقای میم توانایی یادآوریِ بیش‌تر از یک هفته را ندارد، مدت زمان ایستادن‌ش روی بالکن زیاد طول نمی‌کشید، و تازه اگر با آن ژست خاص‌ش به دوردست ها هم خیره می‌شد که دیگر هیچ.
بگذریم، آقای میم همان طور که به سمت بالکن می‌رفت این بار به طور ناگهانی‌ای یاد بیست و یک سالگی اش افتاد. خاطره ی سال اول ِ دانشگاه و عاشق شدن‌ش. و با این‌که یادآوری ِ شنیدن چند ثانیه جوابِ «نه»، آن قدرها هم وقت نمی‌برد، چیزی حول و حوش ده دقیقه به آن فکر کرد و در حین مرور همین خاطره اش بود که متوجه شد حول و حوش چهل و شش سال است غیر از تعارفات رسمی و غیر رسمی به غیر از بادمجان کسی را با پسوند ِ «جان» صدا نکرده است. آخر شما نمی‌دانید، آقای میم، گاهی شب ها که دلش به طور غیر ناگهانی‌ای می‌گیرد، در ِ یخچال را باز می‌کند و … می‌دانید؟ بالاخره آن تو چیزی پیدا می‌شود که آقای میم بتواند با وی چند کلمه ای درد دل کند.
و مادرها هم که عاشق ِ بادمجان هستند …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: