36- Fantasy in the middle of war

ژوئن 15, 2010

.
نفهمیدم کِی خوابم برد. یک ربعی بود چشم هایم را باز کرده بودم. آفتاب افتاده بود روی صورتم. کرختم کرده بود. چیزی زیر کمرم بود که اذیتم می‌کرد. حوصله نداشتم تکان بخورم. اذیت می‌کرد. دست بردم زیر کمرم، نفهمیدم چیه. بلند شدم ببینم چیه، مین بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: