Archive for اوت, 2012

66-

اوت 26, 2012

آفتاب
افتاده بود
به جان گلهای قالی
و آرام
از این طرف فرش
تا آن طرف فرش
به گلها جان میداد.

دوستم
با یک هندوانه
از در وارد شد
پرده را کشیدیم
و به قتل عام هندوانه پرداختیم.
ظهرها کولر از کار می‌افتد
و ما بی‌جان کف خانه،
و شب‌ها شهر از کار می افتد
و من بی‌جان کف اتاق.
بدین ترتیب
من و زندگی من
از هم نسبتا خالی هستیم.
دوستم معتقد است
این موضوعی است که بین من و زندگی من اتفاق افتاده
و باید خودمان حل‌ش کنیم
گفتم خوب نگاه کن
چیزی به اسم ما وجود ندارد
این هم‌سانی
عِلّی نیست.
و برایش صورت غلط باور منطقی ذهن فریب خورده اش را رسم میکنم
و به او متذکر میشوم
از جلد چند تا چندِ
آثار آقای هیوم را مطالعه کند.
اما دوستم
دلایل خودش را دارد.

من به فهم ساده‌ی دوستم میخندم
و دوستم
به مشکل ساده‌ی من میخندد
و هردو این حس نه چندان خوب را
به هم تقدیم میکنیم.

Advertisements

65-

اوت 22, 2012

محبوبِ من از کلمات بیزار است
از میل به سراشیبی
کلمه التزام خود را به مفهوم تمامیت از دست میدهد.
و مفاهیمِ ناقص
همچون اثراتِ یک بمب اتمی
معلول،
ولی زائیده میشوند.
مادرِ همیشه عزادارِ معنی
دیروز به من میگفت
از اصغرمان هیچ خبری نیست
و این
یعنی
یکی از معانی
گم شده
و به ابتذال پیوسته.
مثلا من دلم تنگ میشود
میروم دم بقالی و میگویم: اکبرآقا یه پپسی خونواده بده.
و اکبرآقا میگوید از اصغرمان هیچ خبری نشده هنوز
و این یعنی
خانواده شریف معنی
در اندوه از دست رفتن تاریخ فوت مشکوک اصغرشان
امسال هم
مثل هرسال
مراسم باشکوه و آبرومندانه‌ای برگزار میکنند
به صرف پپسی خانواده و چلوکباب،
ده دقیقه سکوت،
و بازخوانی متن سخنرانی سال اول آقای دریدا در غم از دست دادن اصغر.

+

از زمان التزام من به کلمه
محبوب من از من بیزار شده است
با انکه
بارها خاطرنشان کرده بودم
اما
محبوب من
بی آن که خود بداند
هزار سال قبل از آنکه به دنیا بیاید
از من
هزار سال قبل از آنکه به دنیا بیایم
بیزار است
طوری که خودش یادش نمی آید
مثلا
احتمال میدهم
در شش سالگی به دست‌شویی میرفته
و از من بدش می‌آمد را میریده،
صبح از خواب برمیخواسته
و از من بدش می آمد را به پدرش به خیر میگفته
و از همین قبیل.
با این حال
بدیهی،
واضح،
و مبرهن است
که هرگز اما از یاد من نمیرود.
و من زیر این واقعه‌ی هولناک
جان میدهم
و کلمات من
همراه با من
میمیرند
بدون آنکه توجه او را
به خود جلب کنند.

+

در پایان این شعر نسبتا بلند
جا دارد خاطر نشان کنم
که من هنوز زنده ام
و سیگار میکشم
تا ریه های ناامیدی سرطان بگیرند
و مرا از شر این همه امید راحت کنند

به امید
و افتخار یک سقوط با شکوه
قبل از صعود:
هیپ هیپ
هورا

64-

اوت 21, 2012

روزی مرا تنها خواهی گذاشت و همه‌ی ترس من از آینده‌ی بی تو، در گذشته‌ی با تو خواهد ماند.