66-

اوت 26, 2012

آفتاب
افتاده بود
به جان گلهای قالی
و آرام
از این طرف فرش
تا آن طرف فرش
به گلها جان میداد.

دوستم
با یک هندوانه
از در وارد شد
پرده را کشیدیم
و به قتل عام هندوانه پرداختیم.
ظهرها کولر از کار می‌افتد
و ما بی‌جان کف خانه،
و شب‌ها شهر از کار می افتد
و من بی‌جان کف اتاق.
بدین ترتیب
من و زندگی من
از هم نسبتا خالی هستیم.
دوستم معتقد است
این موضوعی است که بین من و زندگی من اتفاق افتاده
و باید خودمان حل‌ش کنیم
گفتم خوب نگاه کن
چیزی به اسم ما وجود ندارد
این هم‌سانی
عِلّی نیست.
و برایش صورت غلط باور منطقی ذهن فریب خورده اش را رسم میکنم
و به او متذکر میشوم
از جلد چند تا چندِ
آثار آقای هیوم را مطالعه کند.
اما دوستم
دلایل خودش را دارد.

من به فهم ساده‌ی دوستم میخندم
و دوستم
به مشکل ساده‌ی من میخندد
و هردو این حس نه چندان خوب را
به هم تقدیم میکنیم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: