Archive for اکتبر, 2012

69-

اکتبر 8, 2012

از صبر میگویم
و دیوانگانی که در من
از من
بی‌حساب
فرار میکنند.

+

دستهایم را در باغچه میکارم
گلهای استمناء سبز میشود
میدانم
میدانم
پدرم خجالت خواهد کشید
و خواهد گفت:
«اینها گلهای باغ ما نیست
گلهای باغچه‌ی همسایه است
من نمیدانم چطور سر از اینجا درآورده‌اند کثافت‌ها
اصلا نکند ما در خانه‌ی همسایه هستیم …»
و من
پیش از آن‌که به انکار خودش و من و مادرم و همسایه و شهرداری برسد
مجبور هستم آنقدر در باغچه بشاشم تا همه‌چیز پژمرده شوند
و شاشیدن هم که الکی نیست
به همین خاطر
سرانه‌ی مصرف ریق رحمت در خانه‌ی ما
بسیار بالا است.

یک پیک
به ازای هر فریاد
و سه پیک
برای فراموش کردن آن‌که فریاد را می‌کشد.
مجموعاً
هیچ کسی بدون یک لیتری ریق رحمت در زیر بغل
در خانه رفت و آمد نمیکند
مثلا هنگامی که  کسی در خانه ما عصبانی است
همه برای همدیگر آرزوی سلامتی
و طول عمر میکنند
و به دنبال گوشه‌ای که کسی در آن نباشد
از کنار همدیگر رد میشوند.

خانه‌ی ما
در مرکزیت این نقاط کانونی
ساخته شده است.

+

در این میان
من متأسفانه بارها خودم هستم
روزها
و سالها
ده سال دیگر
بیست سال دیگر
سی سال دیگر
تا سر کشیدن آن یکی ریق رحمت.
و ترس از تنهایی
تاب از زانوانم میبرد
این پرستش
این سجود
از ضعف
از تنهایی است.

جهان من
به من
وسعتِ امکان نداد
کسکش.

و لابه‌لای این شلوغی‌ها
من مستقیماً
مرتباً
به خودهایم مربوط میشوم
یکی از یکی احمق‌تر.

+

ما؛
آن حکایتی که تکرار میشویم
نعره‌ای که فریاد نمیشود.
و شعر تو، نه متن
کلمات تو
آهنگی است که میشود با آن گریست.

68-

اکتبر 6, 2012

 

من اصلاً یک مخاطب بیشتر نداشتم. برای همین نوشتن را به همو سپردم و خود، همه چیز را رها کرده، نشستم به تماشا کردن. و فرو رفتنِ من از نشستن آغاز گردید. بدین ترتیب بود که من مدام در صندلی‌م فرو می‌رفتم. تا بدان‌جا که برای برخاستن، تنها و فقط نیاز به خودم نداشتم. هیچ‌گاه بدین گونه از خودم بی‌نیاز نشده بودم. از خوشحالی در پوست مخاطب‌م نمی‌گنجیدم. انگاری کشیک‌چی اصلی دک شده بود. به یاد افسانه‌ی آفرینش افتادم: لب‌هایت را نزدیک‌تر بیاور، مقصود همین است.