68-

اکتبر 6, 2012

 

من اصلاً یک مخاطب بیشتر نداشتم. برای همین نوشتن را به همو سپردم و خود، همه چیز را رها کرده، نشستم به تماشا کردن. و فرو رفتنِ من از نشستن آغاز گردید. بدین ترتیب بود که من مدام در صندلی‌م فرو می‌رفتم. تا بدان‌جا که برای برخاستن، تنها و فقط نیاز به خودم نداشتم. هیچ‌گاه بدین گونه از خودم بی‌نیاز نشده بودم. از خوشحالی در پوست مخاطب‌م نمی‌گنجیدم. انگاری کشیک‌چی اصلی دک شده بود. به یاد افسانه‌ی آفرینش افتادم: لب‌هایت را نزدیک‌تر بیاور، مقصود همین است.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: