76-

سپتامبر 1, 2013

 

داد زد: فرار کن!
و فرار
از دست من را کرد.
خواب میدیدم
تا کیلومترها
هیچ جنازه‌ای خوابش نبرده است
و پناه
هرگز به من نخواهد برد
و در
در من جایی نخواهد رفت.

(آه ای تشک‌های سرگردان!
اندکی به من آرامش بدهید.)

کسی سکوت زد: السّلام.
و نشانه‌های خون‌مردگی
و خفگی
بر گلوی من
آشکار را شروع کرد.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: