Archive for the 'شعر و ور' Category

79-

مه 11, 2015

 

خیال‌های صومعه را
همۀ زنان بدکاره‌اند
برای شعری به این بلندی
که قصد سرودنش را دارم
نیاز به پستان‌هایی بزرگ است
و یک خانه
کدام کولی
لولی
بی این دو دوام می‌آورد؟
من خانه‌ام را
در پستان‌های تو فشار می‌دهم
و از من دور می‌شوند
کنمشان

این همه بادهای بی‌حاصل که می‌بینیم
ما همه‌ایم
نه خیال‌هایمان را حاصلی
نه بادهایمان را خیالی

خیال‌های صومه را
پایانِ
جست و جوی تابوت
شعری به این بلندی است
که قصد سرودنش را دارم.

Advertisements

78-

دسامبر 4, 2013

إِنَّمَا یخْشَی اللّهَ مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ

پیامبری باش
پیامبری که فریاد نزند
انذار نکند
تبشیر ندهد
خودش را چس بکند
و پرچم کشورش هزار رنگ باشد
و روزها در چله‌نشینی‌هایش چنان گریه کند
که خداوند به جای متن برایش نقاشی بفرستد:
بیا این هم پرترۀ لخت
برو حال کن
و چیزی هم نمیخواهد بخوانی
خواندنی‌ها را برای دیگران فرستاده‌ام
تو رسول منی
محبوب منی
این‌ها را برایت فرستاده‌ام که حال کنی
دوستت دارم رسول عزیزم
چه گیس‌های درازی
سیاهی
چه چشم‌های خوشگلی
حیف نیست گریه کند اینها؟
بیا
بیا
این پرتره‌ها را ببین و حال کن
آخر من خدا هستم
من دوستت دارم
چرا از من می‌ترسی
چرا
آرام گریه کن
آرام
الان است که همۀ دنیا بفهمند
یک کلاغ
چهل کلاغ
بکنند
کلاغ هزار سال عمر می‌کند
و نقض انا الیه راجعون است
تو نباش رسول من
آرام باش
چه کار کرده‌ام من
بگو
من که دوستت دارم
تو که می‌دانی
آخر
چه می‌خواهی از جان ذات من؟

 

77-

اکتبر 2, 2013

 

پرنده ترس ندارد
جلد که باشی
کسی بال‌هایت را قیچی نمی‌کند
جلد که باشی
جلد آبی
جلد قرمز
جلد پلاستیکی
شما هیچ می‌دانید چرا من به خودم هیچ زحمت نمی‌دهم؟
چون که هیچ شعری
تا ابد زیبا نیست.

 

76-

سپتامبر 1, 2013

 

داد زد: فرار کن!
و فرار
از دست من را کرد.
خواب میدیدم
تا کیلومترها
هیچ جنازه‌ای خوابش نبرده است
و پناه
هرگز به من نخواهد برد
و در
در من جایی نخواهد رفت.

(آه ای تشک‌های سرگردان!
اندکی به من آرامش بدهید.)

کسی سکوت زد: السّلام.
و نشانه‌های خون‌مردگی
و خفگی
بر گلوی من
آشکار را شروع کرد.

 

73-

ژوئیه 8, 2013

 

فرشته!
پیله نشکن
پروانه تو بودی!
تو پروانه
اسم مستعارم بود.
پروانه،
پروای من از نه گفتن بود
از نه گفتن بود که نشکست
که نشکند نه آرزو نه کاش پروانه!
نه کاش پروانه.
من میشکستم که پیله میشکست
که میشد که میشکست
نسناس.
نسناس که میشد دنیا نسناس میشد، پروانه!

×

چهل سال گذشته است
من هنوز نگذشته‌ام.
چهل تا روایت است،
و چهل بار اسم تو تکرار میشود.
اما
کدام شاعر می‌تواند تو را ادعا کند؟
و اگر نفس کم نیاید،
مگر شعر هم تمام می‌شود؟
دروغ است
پروانه!
فرشته!
اندوهِ مرگ،
ابتذالِ مرا و
شعرِ تو را تعریف میکند
و تمام میشود.

برای دانلود پایان
اینجا کلیک کنید.

 

72-

ژوئیه 5, 2013

کاش بیایی
و زودتر خودت را از این شعرهای کلیشه‌ای
بیلبوردهای بزرگ
تراکت‌های بسیار
و به طور خلاصه
صحن عمومی
جمع کنی.

نقشه‌ای داریم؛
در شهر مراسمی برپاست
یادواره‌ی دویست و بیست و سه هزار مادر شهید
به صورت بزرگ‌داشت
به شهروندان عرضه میشود
و معظمٌ‌علیه
قرار است
در یک سخن‌رانی طولانی
نتواند از تو چیزی بگوید.
و ما هارهار
در یک سکوت طولانی
به نشانه‌ی اعتراض
و اندکی هم ترس
خنده‌هایمان را به تعویق بیندازیم.

×

امشب قرار است
یاد و خاطره‌ی دویست و بیست و سه هزار شهید
-سردار و غیره-
مست کنند،
به سلامتی آزادی
که جنده شد
و به ما پا نداد.

70-

ژانویه 2, 2013

در تقطیع هر مخاطب، نشانه‌ای است: از او چگونه یاد کنم؟

از آن‌ها که مرا به دنیا آورده‌اند
چشمانم به هیچ‌کس نرفته است
تا کجا
به کدام رفته باشم؟
ظاهرا زندگی همین است
و پشیمانی سودی ندارد
تا که را در خاطر بسپارم
و از که خودم را در یاد بیاورم
نقشی و کمی.

×

مادرم در دست‌رس‌ترین زن دنیا بود
است
برای صحبت کردن با او
باید دیگران را نقض
و تنها به هیچ‌کس توجه نکرد
با او سخن گفتن
به هیچ‌کس ختم نمیشود.
و آرزویِ محالِ او
اندوهی است
که خالیِ مرا
از خاطره‌ام گران‌بهاتر میکند.

عزیزم!
بشکن
تا تو را چگونه در خاطرم بسپارم؟
چهره‌ی تو
یک مرثیه‌ی ناتمام است
در کدام سال
چگونه از تو یاد کنم؟

69-

اکتبر 8, 2012

از صبر میگویم
و دیوانگانی که در من
از من
بی‌حساب
فرار میکنند.

+

دستهایم را در باغچه میکارم
گلهای استمناء سبز میشود
میدانم
میدانم
پدرم خجالت خواهد کشید
و خواهد گفت:
«اینها گلهای باغ ما نیست
گلهای باغچه‌ی همسایه است
من نمیدانم چطور سر از اینجا درآورده‌اند کثافت‌ها
اصلا نکند ما در خانه‌ی همسایه هستیم …»
و من
پیش از آن‌که به انکار خودش و من و مادرم و همسایه و شهرداری برسد
مجبور هستم آنقدر در باغچه بشاشم تا همه‌چیز پژمرده شوند
و شاشیدن هم که الکی نیست
به همین خاطر
سرانه‌ی مصرف ریق رحمت در خانه‌ی ما
بسیار بالا است.

یک پیک
به ازای هر فریاد
و سه پیک
برای فراموش کردن آن‌که فریاد را می‌کشد.
مجموعاً
هیچ کسی بدون یک لیتری ریق رحمت در زیر بغل
در خانه رفت و آمد نمیکند
مثلا هنگامی که  کسی در خانه ما عصبانی است
همه برای همدیگر آرزوی سلامتی
و طول عمر میکنند
و به دنبال گوشه‌ای که کسی در آن نباشد
از کنار همدیگر رد میشوند.

خانه‌ی ما
در مرکزیت این نقاط کانونی
ساخته شده است.

+

در این میان
من متأسفانه بارها خودم هستم
روزها
و سالها
ده سال دیگر
بیست سال دیگر
سی سال دیگر
تا سر کشیدن آن یکی ریق رحمت.
و ترس از تنهایی
تاب از زانوانم میبرد
این پرستش
این سجود
از ضعف
از تنهایی است.

جهان من
به من
وسعتِ امکان نداد
کسکش.

و لابه‌لای این شلوغی‌ها
من مستقیماً
مرتباً
به خودهایم مربوط میشوم
یکی از یکی احمق‌تر.

+

ما؛
آن حکایتی که تکرار میشویم
نعره‌ای که فریاد نمیشود.
و شعر تو، نه متن
کلمات تو
آهنگی است که میشود با آن گریست.

67-

سپتامبر 13, 2012

همه سربازانم را دادم
و دشمن
اجازه حفظ کردن
تمامیت ارضی سرزمینم را به من داد
در سند چشم انداز دولت جدیدم
نوشته‌ام
گرفتن ویزای یک کشور دیگر
برای همه شهروندانم
در دستور کار قرار بگیرد

+

با دولتمردان جدید سرزمینم
قرار گذاشته ام
در حمله بعدی
تمام رودخانه‌ها را بدهم
و همه درخت‌ها را نگه دارم
و حتما یادم باشد
در سند چشم انداز دولت بعدی
ذکر کنم
تا صدور ویزای کشورهای تابعه
کلیه‌ی شهروندان دولت جدیدم
چشم به راه باران بنشینند.

66-

اوت 26, 2012

آفتاب
افتاده بود
به جان گلهای قالی
و آرام
از این طرف فرش
تا آن طرف فرش
به گلها جان میداد.

دوستم
با یک هندوانه
از در وارد شد
پرده را کشیدیم
و به قتل عام هندوانه پرداختیم.
ظهرها کولر از کار می‌افتد
و ما بی‌جان کف خانه،
و شب‌ها شهر از کار می افتد
و من بی‌جان کف اتاق.
بدین ترتیب
من و زندگی من
از هم نسبتا خالی هستیم.
دوستم معتقد است
این موضوعی است که بین من و زندگی من اتفاق افتاده
و باید خودمان حل‌ش کنیم
گفتم خوب نگاه کن
چیزی به اسم ما وجود ندارد
این هم‌سانی
عِلّی نیست.
و برایش صورت غلط باور منطقی ذهن فریب خورده اش را رسم میکنم
و به او متذکر میشوم
از جلد چند تا چندِ
آثار آقای هیوم را مطالعه کند.
اما دوستم
دلایل خودش را دارد.

من به فهم ساده‌ی دوستم میخندم
و دوستم
به مشکل ساده‌ی من میخندد
و هردو این حس نه چندان خوب را
به هم تقدیم میکنیم.