Archive for the 'ميني و مال' Category

83-

اکتبر 31, 2017

«دهانی که به خنده باز می‌گردد را دیگر نمی‌توان بست.»

یک ضرب‌المثل قدیمی کرمانی

Advertisements

82-

اوت 22, 2017

در این کلمات بادی جریان ندارد
آب نیست
خاک هم نیست
این کلمات در فضایی معلق‌اند
که به گذشته نمی‌رود
به آینده هم
این کلمات به تعبیری وجود نیز ندارند
چرا که چیزی داشتن مشخصه‌ی لحظه‌ای پیش از خود است و این لحظه در کلمات درک نمی‌شود
لااقل در این کلمات
آن‌ها را در بسته‌ای ویژه نگاه می‌دارم
تا نگاهم دارند
صبح‌ها روی بسته را دستمال می‌کشم
و شب‌ها از آن به عنوان بالشت استفاده می‌کنم
آن را همه جا می‌برم
معروف شده‌ام به حسین بسته‌ای
صد دانه واژه
بسته به بسته
یک جا نشسته
(و به دلایلی کاملن روشن)
تکان هم نمی‌خورد.

81-

سپتامبر 8, 2016

تصمیم گرفته‌ام هر روز یک شعر بگویم
و اگر خوب باشد
بگذارم این‌جا.
ولی از کجا معلوم
مثل همین شعر
تا همین‌جا
هیچ معلوم نکند چه خبرش است؟
از کجا معلوم
یک هو
همین‌جا تمام نشود؟

بالاخره هشتاد؟

سپتامبر 8, 2016

آمدم برخیزم
اما بلندی دست من نبود
پای من نبود
به زانوانم نمی‌رسید حتی
پس چه بود؟
شک کردم
شکم را تعریف کردم
برای احمد، یا روزبه
دو هفته گذشته است
تردید از من است (می‌شد شکم هم باشد، shekam)
اما من از او نیستم
الّا ذوالفقار

-75

اوت 10, 2013

خواننده ذاتاً ابله است. این سکوتی است که هر نویسنده‌ای در مقام نویسنده و شاید از روی شرم میکند. زیرا فقط و فقط و فقط من هستم که چیزی را ادعا کرده‌ام. و نوشته مستمر است در مخاطب. مخاطبی دوم و سوم و هرچه بیشتر اگر باشد، همان مدعی است. تو، منم هستی که آن‌چه میخوانی را نوشته‌ای. و تو خواننده‌ی من هستی: آنکه نمیفهمد و به به و اخ اخ میکند. مخاطب من، نویسنده‌ی من است. چون‌که «از» من نمیخواند.
نه! نشکن. و دوباره نخوان. نخوانده تو با من بودی، اگر نبودی، نیستی.

74-

ژوئیه 18, 2013

 

… و طرفه آنکه خودش میپرسد: «آیا انسان گمان میکند او را عبث آفریدیم؟» و در این میان بدش هم نمیاد از استفهام تاکیدی جلو بزند و مایه‌ی مدلل بودن به خودش بگیرد. فرار رو به جلوی جالبی است. گویی دانای کلّی آفریده و حالا طلب‌کار است که چرا نمیداند. یعنی مثلا این را هم من باید به تو بگویم؟ و مخلوق سرگردان که در پرسش عقب افتاده، گمان میبرد که نوبه‌ی پاسخ‌گویی است و به این فکر میکند که نکند واقعا او را بیهوده نیافریده‌اند؟ تنها اندکی ظرافت لازم است تا دریابد حتی ثانیه‌ای به ورژن غیربیهوده‌ی خودش فکر کردن هم، موجبات فراهم آوردن تبسمی بر گوشه لبان خودش جل و جلاله است. زیرا همان‌طور که پیش‌تر اشاره رفت، او بزرگ‌ترینِ طنازان است. پس در مواجهه با چنین سوالی چگونه باید بود؟ باید گفت نه، البته که مرا بیهوده نیافریدی. چه اگر من نبودم هرگز بنی بشری با مفهوم بیهودگی آشنا نمیشد. در پایان هم خیالی بیش نیست. چه اگر چیزی پایان داشت شروع هم داشت. اگر منتظر پایان این نوشته هستید همان در پاسخ به سوال اولین بگویید نه و وقت من و مخاطب را هم نگیرید.

 

70-

ژانویه 2, 2013

در تقطیع هر مخاطب، نشانه‌ای است: از او چگونه یاد کنم؟

از آن‌ها که مرا به دنیا آورده‌اند
چشمانم به هیچ‌کس نرفته است
تا کجا
به کدام رفته باشم؟
ظاهرا زندگی همین است
و پشیمانی سودی ندارد
تا که را در خاطر بسپارم
و از که خودم را در یاد بیاورم
نقشی و کمی.

×

مادرم در دست‌رس‌ترین زن دنیا بود
است
برای صحبت کردن با او
باید دیگران را نقض
و تنها به هیچ‌کس توجه نکرد
با او سخن گفتن
به هیچ‌کس ختم نمیشود.
و آرزویِ محالِ او
اندوهی است
که خالیِ مرا
از خاطره‌ام گران‌بهاتر میکند.

عزیزم!
بشکن
تا تو را چگونه در خاطرم بسپارم؟
چهره‌ی تو
یک مرثیه‌ی ناتمام است
در کدام سال
چگونه از تو یاد کنم؟

68-

اکتبر 6, 2012

 

من اصلاً یک مخاطب بیشتر نداشتم. برای همین نوشتن را به همو سپردم و خود، همه چیز را رها کرده، نشستم به تماشا کردن. و فرو رفتنِ من از نشستن آغاز گردید. بدین ترتیب بود که من مدام در صندلی‌م فرو می‌رفتم. تا بدان‌جا که برای برخاستن، تنها و فقط نیاز به خودم نداشتم. هیچ‌گاه بدین گونه از خودم بی‌نیاز نشده بودم. از خوشحالی در پوست مخاطب‌م نمی‌گنجیدم. انگاری کشیک‌چی اصلی دک شده بود. به یاد افسانه‌ی آفرینش افتادم: لب‌هایت را نزدیک‌تر بیاور، مقصود همین است.

 

64-

اوت 21, 2012

روزی مرا تنها خواهی گذاشت و همه‌ی ترس من از آینده‌ی بی تو، در گذشته‌ی با تو خواهد ماند.

49- Surrealism

سپتامبر 18, 2010

.
گند همه چی در اومده، دیگه هیچ چی رو نمیشه توضیح داد …