71-

مه 31, 2013

 

یک سری مخاطب هستن که نویسنده‌شون ما نیستیم؛ روز به روز داره سیرکل‌شون بزرگ‌تر میشه پدرسگا.

 


70-

ژانویه 2, 2013

در تقطیع هر مخاطب، نشانه‌ای است: از او چگونه یاد کنم؟

از آن‌ها که مرا به دنیا آورده‌اند
چشمانم به هیچ‌کس نرفته است
تا کجا
به کدام رفته باشم؟
ظاهرا زندگی همین است
و پشیمانی سودی ندارد
تا که را در خاطر بسپارم
و از که خودم را در یاد بیاورم
نقشی و کمی.

×

مادرم در دست‌رس‌ترین زن دنیا بود
است
برای صحبت کردن با او
باید دیگران را نقض
و تنها به هیچ‌کس توجه نکرد
با او سخن گفتن
به هیچ‌کس ختم نمیشود.
و آرزویِ محالِ او
اندوهی است
که خالیِ مرا
از خاطره‌ام گران‌بهاتر میکند.

عزیزم!
بشکن
تا تو را چگونه در خاطرم بسپارم؟
چهره‌ی تو
یک مرثیه‌ی ناتمام است
در کدام سال
چگونه از تو یاد کنم؟


69-

اکتبر 8, 2012

از صبر میگویم
و دیوانگانی که در من
از من
بی‌حساب
فرار میکنند.

+

دستهایم را در باغچه میکارم
گلهای استمناء سبز میشود
میدانم
میدانم
پدرم خجالت خواهد کشید
و خواهد گفت:
«اینها گلهای باغ ما نیست
گلهای باغچه‌ی همسایه است
من نمیدانم چطور سر از اینجا درآورده‌اند کثافت‌ها
اصلا نکند ما در خانه‌ی همسایه هستیم …»
و من
پیش از آن‌که به انکار خودش و من و مادرم و همسایه و شهرداری برسد
مجبور هستم آنقدر در باغچه بشاشم تا همه‌چیز پژمرده شوند
و شاشیدن هم که الکی نیست
به همین خاطر
سرانه‌ی مصرف ریق رحمت در خانه‌ی ما
بسیار بالا است.

یک پیک
به ازای هر فریاد
و سه پیک
برای فراموش کردن آن‌که فریاد را می‌کشد.
مجموعاً
هیچ کسی بدون یک لیتری ریق رحمت در زیر بغل
در خانه رفت و آمد نمیکند
مثلا هنگامی که  کسی در خانه ما عصبانی است
همه برای همدیگر آرزوی سلامتی
و طول عمر میکنند
و به دنبال گوشه‌ای که کسی در آن نباشد
از کنار همدیگر رد میشوند.

خانه‌ی ما
در مرکزیت این نقاط کانونی
ساخته شده است.

+

در این میان
من متأسفانه بارها خودم هستم
روزها
و سالها
ده سال دیگر
بیست سال دیگر
سی سال دیگر
تا سر کشیدن آن یکی ریق رحمت.
و ترس از تنهایی
تاب از زانوانم میبرد
این پرستش
این سجود
از ضعف
از تنهایی است.

جهان من
به من
وسعتِ امکان نداد
کسکش.

و لابه‌لای این شلوغی‌ها
من مستقیماً
مرتباً
به خودهایم مربوط میشوم
یکی از یکی احمق‌تر.

+

ما؛
آن حکایتی که تکرار میشویم
نعره‌ای که فریاد نمیشود.
و شعر تو، نه متن
کلمات تو
آهنگی است که میشود با آن گریست.


68-

اکتبر 6, 2012

 

من اصلاً یک مخاطب بیشتر نداشتم. برای همین نوشتن را به همو سپردم و خود، همه چیز را رها کرده، نشستم به تماشا کردن. و فرو رفتنِ من از نشستن آغاز گردید. بدین ترتیب بود که من مدام در صندلی‌م فرو می‌رفتم. تا بدان‌جا که برای برخاستن، تنها و فقط نیاز به خودم نداشتم. هیچ‌گاه بدین گونه از خودم بی‌نیاز نشده بودم. از خوشحالی در پوست مخاطب‌م نمی‌گنجیدم. انگاری کشیک‌چی اصلی دک شده بود. به یاد افسانه‌ی آفرینش افتادم: لب‌هایت را نزدیک‌تر بیاور، مقصود همین است.

 


67-

سپتامبر 13, 2012

همه سربازانم را دادم
و دشمن
اجازه حفظ کردن
تمامیت ارضی سرزمینم را به من داد
در سند چشم انداز دولت جدیدم
نوشته‌ام
گرفتن ویزای یک کشور دیگر
برای همه شهروندانم
در دستور کار قرار بگیرد

+

با دولتمردان جدید سرزمینم
قرار گذاشته ام
در حمله بعدی
تمام رودخانه‌ها را بدهم
و همه درخت‌ها را نگه دارم
و حتما یادم باشد
در سند چشم انداز دولت بعدی
ذکر کنم
تا صدور ویزای کشورهای تابعه
کلیه‌ی شهروندان دولت جدیدم
چشم به راه باران بنشینند.


66-

اوت 26, 2012

آفتاب
افتاده بود
به جان گلهای قالی
و آرام
از این طرف فرش
تا آن طرف فرش
به گلها جان میداد.

دوستم
با یک هندوانه
از در وارد شد
پرده را کشیدیم
و به قتل عام هندوانه پرداختیم.
ظهرها کولر از کار می‌افتد
و ما بی‌جان کف خانه،
و شب‌ها شهر از کار می افتد
و من بی‌جان کف اتاق.
بدین ترتیب
من و زندگی من
از هم نسبتا خالی هستیم.
دوستم معتقد است
این موضوعی است که بین من و زندگی من اتفاق افتاده
و باید خودمان حل‌ش کنیم
گفتم خوب نگاه کن
چیزی به اسم ما وجود ندارد
این هم‌سانی
عِلّی نیست.
و برایش صورت غلط باور منطقی ذهن فریب خورده اش را رسم میکنم
و به او متذکر میشوم
از جلد چند تا چندِ
آثار آقای هیوم را مطالعه کند.
اما دوستم
دلایل خودش را دارد.

من به فهم ساده‌ی دوستم میخندم
و دوستم
به مشکل ساده‌ی من میخندد
و هردو این حس نه چندان خوب را
به هم تقدیم میکنیم.


65-

اوت 22, 2012

محبوبِ من از کلمات بیزار است
از میل به سراشیبی
کلمه التزام خود را به مفهوم تمامیت از دست میدهد.
و مفاهیمِ ناقص
همچون اثراتِ یک بمب اتمی
معلول،
ولی زائیده میشوند.
مادرِ همیشه عزادارِ معنی
دیروز به من میگفت
از اصغرمان هیچ خبری نیست
و این
یعنی
یکی از معانی
گم شده
و به ابتذال پیوسته.
مثلا من دلم تنگ میشود
میروم دم بقالی و میگویم: اکبرآقا یه پپسی خونواده بده.
و اکبرآقا میگوید از اصغرمان هیچ خبری نشده هنوز
و این یعنی
خانواده شریف معنی
در اندوه از دست رفتن تاریخ فوت مشکوک اصغرشان
امسال هم
مثل هرسال
مراسم باشکوه و آبرومندانه‌ای برگزار میکنند
به صرف پپسی خانواده و چلوکباب،
ده دقیقه سکوت،
و بازخوانی متن سخنرانی سال اول آقای دریدا در غم از دست دادن اصغر.

+

از زمان التزام من به کلمه
محبوب من از من بیزار شده است
با انکه
بارها خاطرنشان کرده بودم
اما
محبوب من
بی آن که خود بداند
هزار سال قبل از آنکه به دنیا بیاید
از من
هزار سال قبل از آنکه به دنیا بیایم
بیزار است
طوری که خودش یادش نمی آید
مثلا
احتمال میدهم
در شش سالگی به دست‌شویی میرفته
و از من بدش می‌آمد را میریده،
صبح از خواب برمیخواسته
و از من بدش می آمد را به پدرش به خیر میگفته
و از همین قبیل.
با این حال
بدیهی،
واضح،
و مبرهن است
که هرگز اما از یاد من نمیرود.
و من زیر این واقعه‌ی هولناک
جان میدهم
و کلمات من
همراه با من
میمیرند
بدون آنکه توجه او را
به خود جلب کنند.

+

در پایان این شعر نسبتا بلند
جا دارد خاطر نشان کنم
که من هنوز زنده ام
و سیگار میکشم
تا ریه های ناامیدی سرطان بگیرند
و مرا از شر این همه امید راحت کنند

به امید
و افتخار یک سقوط با شکوه
قبل از صعود:
هیپ هیپ
هورا


64-

اوت 21, 2012

روزی مرا تنها خواهی گذاشت و همه‌ی ترس من از آینده‌ی بی تو، در گذشته‌ی با تو خواهد ماند.


63- جواد مجابی:

ژانویه 7, 2012

.
روشنفکری که «پیپ»، بخشی از اجزای صورت‌ش است.


62-

ژانویه 7, 2012

.
این چایی ِ بعد از غذا نیست که آهن های غذا را میکُشد، این من هستم که بعد از غذا چایی میخورم.