هربار
که از خواب که پریدم که
خواب تو را دیدم که …
وقتی قرار است کسی بیاید و هیچ کس نمی آید…
دست خودم نيست. نمي دانم راجع به چه چيزي حرف مي زنم. روزهايي که خيلي غمگينم مثل امروز، دوست دارم دراز بکشم و هيچ نگويم …
+
احمدرضا احمدی
پسرم!
اکنون که تو بزرگ شده ای و به قدر کفایت می فهمی، باید برای تو چیزی را اعتراف کنم و آن حرامزادگی توست. تو حاصل زنای شبانه ی من با هفت صد و هفتاد و دو کنیز پدربزرگت هستی. من در یک شب هفت صد و هفتاد و دو کنیز پدربزرگت را حامله کردم و تو یکی از آن هفت صد و هفتاد و دو حرامزاده ای هستی که توانست نصیب من شود.
پسرم! اکنون فقط من، تو، پدرم و آن هفت صد و هفتاد و دو کنیز می دانیم که بیش از یک سوم جمعیتِ شهر کوچک ما حرامزاده اند.
این اتفاق فرخنده ای است و من آن را به فال نیک میگیرم. من عقبه ی سرنوشت این جماعت، و پدرم که هیچ گاه اهل گناه نبود عقبه ی سرنوشت باقی ِ دیگر شهر است و حالا که اینجا هستم، هیچ کس حتی خودم، پدرم و آن هفت صد و هفتاد و دو کنیز-کدام هفت صد و هفتاد و دو کنیز؟- نمیدانیم کدام یک از ما حرامی و کدام یک حلال اند.
و من، این را سعادت یک شهر میدانم که مردمانش نمیدانند دچار موهبت پاکی اند یا گرفتار نجاست ذاتی. آیندگان قضاوت خواهند کرد که این، تا چه حد شهروندانِ شهر ِ من را از آلودگی به رذائل، مصون خواهد کرد.
و خداوند برای بندگانش کفایت خواهد کرد، چه حلال زاده و چه حرامی.
پدرت / بیست و نهمین روز از اولین ماه ِ فصل پاییزی که در آن پرندگانش زیاد تر بودند و غروبش زیادتر بود.
که بعد بگویم من را وسط یک چهارراه شلوغ گم کردی. که بعد بگویی دستم را سفت نچسبیده بودی پسر. از آن “پسر” گفتن هایی که اخر شب های چله ی زمستانی ام داشتم. پسر پسر پسر … . که حتما دلم هم باید سوراخ سمبه ای داشته باشد که تو ان را نگشته باشی وگرنه کجای دلم چیزی قایم شده است؟ من که همه سیگارهایم را توی پوتینم جا ساز کرده بودم. کجا رفته ای پسر؟
کجا رفته ام لا به لای همه ی ناهماهنگی های ذهنم، روحم، کجا می روم هی من، پسر؟ کجا می روم وسط جدی ترین حرف های زندگی ام پسر؟ میان شلوغی های شب شهرم؟ بین ادم هایی که وسط خیابان های من توی هم لول می خورند، لول می خورند و تمام نمی شوند انگار …
نرگس: تکلیف! اونورم که دارن همین رو میگن حاجی! پس کی داره درست میگه حاجی؟ من که میدونم این وسط گوشت قربونی عباسه.
.