غیرمترقبه

نوامبر 10, 2009

 

هربار
که از خواب که پریدم که
خواب تو را دیدم که …


در حاشیه ی زندگی

نوامبر 9, 2009

 

آقای “من” روی مردن اصرار خاصی داشت و وی آن قدر سکته کرد تا مرد.


وعده وجود

نوامبر 7, 2009

 

خدایا! یکم ارتفاع کم کن بیا باهات صحبت دارم.


1430 هـ.ق.

نوامبر 5, 2009

 

خدایا! دقت کردی که تقریبا هزار و چهارصد ساله لال‌مونی گرفتی؟


346

نوامبر 4, 2009

دست خودم نيست. نمي دانم راجع به چه چيزي حرف مي زنم. روزهايي که خيلي غم‌گينم مثل امروز، دوست دارم دراز بکشم و هيچ نگويم …

+
احمدرضا احمدی


پیش‌رفت

نوامبر 2, 2009

 

تف هم نشدیم یه دو قدم پرت بشیم جلوتر


در سِیَرالملوک و از فصلی در سعادت حرامزادگی

اکتبر 25, 2009

پسرم!
اکنون که تو بزرگ شده ای و به قدر کفایت می فهمی، باید برای تو چیزی را اعتراف کنم و آن حرامزادگی توست. تو حاصل زنای شبانه ی من با هفت صد و هفتاد و دو کنیز پدربزرگت هستی. من در یک شب هفت صد و هفتاد و دو کنیز پدربزرگت را حامله کردم و تو یکی از آن هفت صد و هفتاد و دو حرامزاده ای هستی که توانست نصیب من شود.
پسرم! اکنون فقط من، تو، پدرم و آن هفت صد و هفتاد و دو کنیز می دانیم که بیش از یک سوم جمعیتِ شهر کوچک ما حرام‌زاده اند.
این اتفاق فرخنده ای است و من آن را به فال نیک می‌گیرم. من عقبه ی سرنوشت این جماعت، و پدرم که هیچ گاه اهل گناه نبود عقبه ی سرنوشت باقی ِ دیگر شهر است و حالا که اینجا هستم، هیچ کس حتی خودم، پدرم و آن هفت صد و هفتاد و دو کنیز-کدام هفت صد و هفتاد و دو کنیز؟- نمی‌دانیم کدام یک از ما حرامی و کدام یک حلال اند.
و من، این را سعادت یک شهر می‌دانم که مردمانش نمی‌دانند دچار موهبت پاکی اند یا گرفتار نجاست ذاتی. آیندگان قضاوت خواهند کرد که این، تا چه حد شهروندانِ شهر ِ من را از آلودگی به رذائل، مصون خواهد کرد.

و خداوند برای بندگانش کفایت خواهد کرد، چه حلال زاده و چه حرامی.
پدرت / بیست و نهمین روز از اولین ماه ِ فصل پاییزی که در آن پرندگانش زیاد تر بودند و غروبش زیادتر بود.


کجا می روی هی، پسر؟

اکتبر 22, 2009

که بعد بگویم من را وسط یک چهارراه شلوغ گم کردی. که بعد بگویی دستم را سفت نچسبیده بودی پسر. از آن “پسر” گفتن هایی که اخر شب های چله ی زمستانی ام داشتم. پسر پسر پسر … . که حتما دل‌م هم باید سوراخ سمبه ای داشته باشد که تو ان را نگشته باشی وگرنه کجای دلم چیزی قایم شده است؟ من که همه سیگارهایم را توی پوتینم جا ساز کرده بودم. کجا رفته ای پسر؟

کجا رفته ام لا به لای همه ی ناهماهنگی های ذهنم، روحم، کجا می روم هی من، پسر؟ کجا می روم وسط جدی ترین حرف های زندگی ام پسر؟ میان شلوغی های شب شهرم؟ بین ادم هایی که وسط خیابان های من توی هم لول می خورند، لول می خورند و تمام نمی شوند انگار …


ته این سفر چی میره؟

اکتبر 16, 2009

نرگس: تکلیف! اونورم که دارن همین رو میگن حاجی! پس کی داره درست میگه حاجی؟ من که میدونم این وسط گوشت قربونی عباسه.

.

آژانس شیشه ای / ابراهیم حاتمی کیا


329

اکتبر 15, 2009

رفتم دستشوئی
و انقدر ریدم
تا بگویند اسهال داشت
و سپس مردم.